ما هر دو از بهشت تفاهم جدا شدیم
مثل دو تا قناری وا مانده در سکوت
یک باره از چنار ترنم جدا شدیم
گفتیم با همیم، ولی عاقبت-دریغ-
با دست های شوم تصادم جدا شدیم
با آنکه حرف ها همه هم رنگ عشق بود
لاکن کنار مرز تکلم جدا شدیم
ما هر دو گنگ – مثل دو یار غریب ره
در امتداد فصل تهاجم جدا شدیم
حتی به ذهن و یاد من هرگز نمانده است
در انتهای کوچه چندم جدا شدیم
خسته ز سفر، آمده مأیوس شده
در غربت خود چقدر محسوس شده
چرتی به کنار جاده استاده هنوز
مردی که پیاده از اتوبوس شده
از شاخه های سبز ترنم پریدنت
رفتی و قطره قطره ندیدی تو عاقبت
با شبنم بلند تغزل چکیدنت
حتی برای عالم و آدم شگفت بود
بر سنگفرش سخت کدورت دویدنت
آری هنوز، یاد من هرگز نمی رود
گنجشک های زمزمه را پر بریدنت
برگرد از سکوت که فردا مجال نیست
بستر برای فرصت چندم کشیدنت
تا اینکه عشق هست، ضرورت نمی شود
پیراهن از مغازه نفرت خریدنت
مثل تاریکی شب،
تنهایم!
کاش با پنسل مفهوم نگاه
روی تنهایی من،
خط بکشی.
گفت و گو با "نيپال شرما" نويسندهء هندي
اين تر جمه را به استاد رهنورد زرياب پيشکش می کنم
منبع: مجلهء "گونگهت"
گفت وگو: آنند ورما سوامي
برگردان : جاويد فرهاد
"نپپال شرما" نويسندهء معاصر هندي ، در سال ۱۹۴۱ ميلادي درمحلهء "جورا شانکو "ي کلکته (زادگاه را بيندرا نات تاگور) زاده شد. پدرش از بر همنان هندي بود و به همين دليل, آموزش هاي مذهبي را از وي آموخت. بعد از دانشگاه"آکسفورد "- در بخش تاريخ فلسفه- دکترا گرفت.
شهرت چشمگير نيپال شر ما در حوزهء ادبيات هند ، مديون کار مستمراو در عرصهء رُمان نويسي است. تا اکنون پنج رمان معروف ، به نامهاي سواراج(swaraj) (۱) ،" چرخه charkha " (۲) "حکايت ويشنو"(۳) ،"روايتي در امتداد شب " و"گاندي چگونه زيست ", از وي منشرشده است.
موضوع اصلي رُمان هاي اين نويسنده در بر گيرندهء مفاهيم تاريخي و مذهبي است .
"شرما" دلبستهء افکارو آثار نويسندهء مشهور هندي " رابيندرا نات تاگور" است، وشايد هم يکي از دلايل اين دلبسته گي ، نا شي از همپيونديش از لحاظ هم ولايتي بودن بااين فيلسوف بزرگ (تاگور)باشد .
مُضاف بررمان نويسي, نيپال شرما به حيث مهمترين نظريه پرداز عرصهء رمان نويسي-نيز- مطرح است. او رمان ها ي معروف هندي را به نام بهاراتي bharati " و" حکايت ويشنو", به زبان انگليسي ترجمه کرده است.
در ذيل گفت گوي اين نويسنده را در مورد وضعيت رمان وشگرد هاي رمان نويسي در هند, با هم مي خوانيم :
Ø رمان چيست وازکجاآغازمي شود ؟
خنجر از دست برادر نخورم
سینه زخمیست، ولی می ترسم
دشنه از پشت مکرر نخورم
چشمهء صدق گل آلود شده
آب از نزد تو خواهر نخورم
زخمی عاطفه ام، هوش کنی
زخم احساس تو از سر نخورم
چای تردید کمی نوش کنم
نقل بادامی باور نخورم
افعی تشنه ام و هیچ گهی
خواب آرام کبوتر نخورم