بیدل، صدای آن سوتر از فهم
" بیدل آهنگت شنیدیم و تو را نشناختیم
ای زفهم آن سو! به گوش ما صدایی می رسی"
بیدل شاعریست حسی نگر.این حسی نگری رویکردیست که از ایجاد رابطه ی شاعر با اشیا و پدیده ها آغاز می شود و سپس در فرآیند آفرینش، شکل می یابد. رابطه ی حسی بیدل با پدیده ها و حوادثی که از آن بارور می شود، رابطه ی بسیار متعارف و درکی نیست که از آن بتوان یک جغرافیای مفهومی را در چارچوب تعبیرات محدود رسم کرد، بل این جغرافیای مفاهیم متعدد و گوناگون است که در ذهن ما از شعراو ترسیم می شود و بیشتر این مفاهیم- به دلیل رابطه ی حسی شاعر با پدیده ها- جایش را به حسی نگری می دهد و در بسیاری از موارد، گرد فهم متعارف از دامن شعرش می زداید.
پیش از ورود به بحث اصلی ( بیدل، صدای آن سوتر از فهم) بهتر است توجیه خود را درباره ی "حس نگری بیدل" و " فهم متعارف از شعر بیدل" بنویسم تا در جریان این نبشتار، خواننده دچار ابهام نشود:
بحران شعر و کمبود مخاطب
اگر از داوری های احساساتی بگذریم و با توجه به روش های نقد معیاری به بررسی " شعر امروز" بپردازیم
( افزون بر ویژ گی ها) دو آسیب عمده را در حوزه ی شعر امروز میتوان دریافت که یکی " بحران شعر" و دیگری " کمبود مخاطب" است.
بحران شعر:
بحران شعر، به معنای سطحی نگری و جدی نگرفتن شعر در فرایند تولید است که بدون توجه به اصل " رسانگی" با مخاطب و ویژه گی های بیان شاعرانه و اسستیتک زبان شکل می گیرد و فاصله ی ژرف میان شعر و مخاطب را به_ لحاظ " درکی و حسی"_ به وجود می آورد: